نکند «جانمایه»ها برای «بیمایهها»ی دون «سرمایه»ی مقام شود.
جهادگر شهید مهدی رجببیگی
خدایا چرا خونمان را میریزند!
جرممان چیست؟ جز حب تو؟
از هابیل تا کنون همواره شهیدمان ساختهاند.
قرنها است که زنجیر بر پایمان و شکنجه همراهمان است.
پایمان را شکستند تا نرویم. زبانمان را بریدند تا نگوییم، خونمان را ریختند تا نباشیم.
اینان چرا از «انسان» میهراسند؟ چرا از ایمان میترسند؟ خدایا تو میدانی که زجری است ماندن بدون آنها. پنداری که تنمان سرد شده است، چشممان در سوگشان پر اشک و جایشان در نبودشان در «خالی» است.
هنوز صدایشان در گوشمان طنینافکن است. چه نیکو آیهی «وحدت» میخوانند، چه زیبا سورهی «شهادت» را تفسیر کردند. چه خوب سرود «ایمان» را زمزمه کردند و چه خوش در آسمان شب «درخشیدند» و چه زود از کنارمان رفتند. اللهم عون بلایی!
خدایا چه رنج بزرگی!
خدایا :
درد سالهای سال بر سرمان آواره شد. چه لحظات غمباری! یارانمان تنهایمان گذاشتند. به سوی آسمان پر کشیدند «حر» بودند. «ابوذر» بودند. یک کلام اصحاب «امام» بودند و به نور مطلق پیوستند. طلوع فجر را بر قلهی گیتی نمایان ساختند، اگر چه خود در این راه سوختند.
خدایا :
تو میدانی چه میکشیم. پنداری که چون شمع میسوزیم و ذوب میشویم، آب میشویم. ما از مردن نمیهراسیم، اما میترسیم بعد از ما «ایمان» را سر ببرند. و اگر نسوزیم هم که روشنایی میرود و جای خود را دوباره به شب میسپارد. چه باید کرد؟
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم، و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند. هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی! چه میشد امروز شهید میشدیم و فردا زنده میشدیم تا دوباره شهید شویم.
آری، یاران همه به سوی مرگ رفتهاند، در حالی که نگران «فردا» بودند. خدایا نکند وارثان خون این شهیدان در راهشان گام نزنند؟ نکند شیطانهای کوچک با «خون» اینان «خان» شوند؟
نکند «جانمایه»ها برای «بیمایهها»ی دون «سرمایه»ی مقام شود.
نکند زمینِ «خونرنگ» به تسخیر هواداران «نیرنگ» در آید.
نکند شهادت آنها پایگاه «دنائت» اینها بشود؟
نکند میوهی درخت «فداکاری» اینان را «صاحب ریاکاری» بچیند؟
نکند جنگ یارانمان به جنگ «فرنگی مسلکان» افتد؟
نکند «خونینکفنان» در غربت بمیرند تا «خویشباوران غرب» کام گیرند؟